آيلاآيلا، تا این لحظه: 16 سال و 21 روز سن داره

آیلا نازدونه مامان و بابا

آیلای موتورسوار

دخملی مامان عشق به رانندگی داره و بابایی هم به همین خاطر خانمی رو سوار موتور عمو محمد کرده تا خانمی حسابی کیف کنه حتی یک لحظه هم مدارکش رو از خودش دور نمی کنه   فکر کنم خوش دست باشه اوه می خوام موتور سواری با چشم بسته رو هم امتحان کنم خوب حالا وقت لالا شد ( مثل شلمان )کمی بخوابم . ...
7 آذر 1391

سرماخوردگی و ماهگرد25

من و بابایی برای کاری به یک مسافرت کوتاه مدت رفته بودیم در این مدت خانم خانما مهمان ماماما و عمه سارا بود . خدا رو شکر که اصلا بهانه ما رو نمی گرفت تازه از خداشم بود که پیش عمه سارا بود فقط روز دوم که با عمه سارا صحبت کردیم گفت آیلایی کمی تب داره بعد از یک ساعتی تماس گرفتند که تبش 5/38 درجه هست بالاخره قرار شد عمه سارا زحمت بکش تا آیلایی رو به مطب دکتر ببرند و گویا در آنجا هم گریه کرده بود (وقتی من ازش پرسیدم از عمو دکتر شکلات گرفتی گفت نه و تازه فیلش یاد هندوستان کرد ) عمو دکتر دارو تجویز کرده بود . فرداش ظهر که ما رسیدیم خانمی نسبتا سرحال بود ولی علایم بی حالی هنوز رو صورتش معلوم بود . متاسفانه چون خانم گلی کنار عمه سارا جون لالا کرده بود...
23 آبان 1391

عکس عکس

این عکسها مربوط به تابستان هست که عمه سارا جونی مهمون ما بودند . خانمی در حال رفتن به بیرون با عمه سارا جون هست خوب ببینم می خوام تو خیابون چکارا بکنم . آهان پیدا کردم جانمی جان خوب این هم آیلای عاشق میوه ( نوش جونت) اینجا آنجا همه جا میوه اوه اوه چه نگاهی لبخند بعد از نوش جان کردن سیب اینجاهم بابایی صندلی ماشین ( که معمولا استفاده نمی کنیم ) رو آورده بود تا روکشش رو بشوره و خانمی هم از فرصت استفاده کرد و رو صندلی لم داد و در حال تماشای تلویزیون بود ...
11 آبان 1391

ورزش جنبش کوشش

آیلا هر موقع من یا بابایی نرمش می کنیم میاد کنار ما و مشغول نرمش و ورزش کردن می شه و دقیقا کارهای ما رو کپی برداری می کنه این عکسها هم شاهدش ماشا اله چشم نخوری قهرمان خوب حالا ورزش پاها آهان یک لبخندی هم تحویل بدم تا بعد خوب می خوام ببینم شکمم آب رفت با این همه ورزش یا نه بله شکمم کاملا صاف صاف شده آفرین به خودم که این شکلی ورزش می کنم   ...
11 آبان 1391

عکس تولد

دختر نازم تولد مبارک   این هم آیلای شادان در کنار کیک تولد و هدایاش    چه با دقت داره به حرکت قطارش نگاه می کنه هنوز هیچ کسی نیومده من اسمارتیزها رو امتحان کنم واقعا خوشمزه هست چه با حال هم داره شمع رو فوت می کنه این هم الوین کوچولو . آیلا می پرسه اینطوری بایستم و کیک رو ببرم خوبه ای جانم چه دست الوینم گرفته الوین جون یاد بگیر اینطوری کیک می برن حالا یک عکس دونفری خوب دیگه حالا گریه نکن خوب این هم از مراسم الان شروع کنین به اسمارتیز خوردن . جانمی جان   ...
29 مهر 1391

کیک های تولد

ا مسال به دلیل پاره ای مسائل نتونسیم برا خانم گلی تولد مفصلی بگیریم در نتیجه چند بار کیک درست کردم و چندین تولد گرفتیم البته فکر می کنم برای آیلایی که بد نگذشته چون عاشق فوت کردن شمع شده و برای چندین و چند بار می خواست شمع فوت کنه این چند تا عکس هم از کیکهاش هست  در ضمن برای تولدش به آتلیه رفتیم که نازدونه اصلا همکاری نکرد فکر نکنید که گریه می کردنه خیر بلکه می گفت اصلا لازم نیست عکس بندازیم تازه آخر کار هم با گریه از آتلیه خارج شد و این دو تا عکسم من در ضمن آماده شدن ازش گرفتم ( با پوزش که تار افتاده )     این هم عکسهای گرفته توسط مامانی در آتلیه     ...
22 مهر 1391

داستان تولد فندق کوچولو

      18 مهر 1389 صبح زود حدود 5 بابایی برای تشکیل پرونده به بیمارستان رفت در بیمارستان گفته بودند خود مریض هم بیاد و در نتیجه بابایی دست خالی برگشته بود  از اونجایی که مامانی هم خیلی دلش برا عمل رضا نمی داد دائم دست دست می کرد در نتیجه کمی دیر به بیمارستان رسیدیم  ماماما زودتر از ما رسیده بود که یک دفعه خانم دکتر آمد و گفت پس کجایید و دست مامانی رو گرفت و با خودش برد تا پرستارها مامانی رو برا عمل آماده کنند . بابایی هم زود زود به مسئول بانک خون بند ناف تلفن می کرد تا زودتر برسه چون خانم دکتر خیلی عجله داشت . مامانی تو اتاق عمل دراز کشیده بود و در حال صحبت با خانم دکتر مهربون بود که بالاخره مسئو...
18 مهر 1391